close
چت روم

بهترين کرک ها

داستان زیبای ویلیام گری

دانلود و پرتال تفریحی

پرستار مردی با یونیفرم ارتشی و با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت : آقا پسر شما اینجاست ! پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه به خاطر حمله قلبی درد میکشید جوان یونیفرم پوشی که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود را دید و دستش را بسوی او دراز کرد و سرباز دست زمخت او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست گرفت و گرمی محبت را در آن حس کرد …پرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز…

banner
سایت دانلود و پرتال تفریحی در چه حدی است ؟





جستجوگر پیشرفته



داستان های کوتاه فروردین 92

پرستار مردی با یونیفرم ارتشی و با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت : آقا پسر شما اینجاست ! پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه به خاطر حمله قلبی درد میکشید جوان یونیفرم پوشی که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود را دید و دستش را بسوی او دراز کرد و سرباز دست زمخت او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست گرفت و گرمی محبت را در آن حس کرد …
پرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنار تخت بنشیند و تمام طول شب آن سرباز کنار تخت نشسته بود و در حالیکه نور ملایمی به آنها میتابید دست پیرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش میگفت. پس از مدتی پرستار به او پیشنهاد کرد که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت.
آن سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار ، صداهای شبانه بیمارستان ، آه و ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت میکرد و پیرمرد در حال مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در تمام طول شب محکم گرفته بود ؛ در آخر پیرمرد مرد و سرباز دست بیجان او را رها کرد و رفت تا به پرستار بگوید.

وقتی پرستار آمد و دید پیرمرد مرده شروع کرد به سرباز تسلیت و دلداری دادن ولی سرباز حرف او را قطع کرد و پرسید : این مرد که بود ؟
پرستار با حیرت جواب داد : پدرتون ؟
سرباز گفت : نه اون پدر من نیست ، من تا به حال او را ندیده بودم !!!
پرستار گفت : پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید ؟
سرباز گفت : میدونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش اینجا نبود و وقتی دیدم او آنقدر مریض است که نمیتواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد تصمیم گرفتم بمانم. در هر صورت من امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ایشان کشته شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم این پیرمرد چه بود ؟
پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت : ویلیام گری !!!

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 84
:: ارسال شده در: رمان و داستان , داستان کوتاه ,
:: مطالب مرتبط: داستان جدید و آموزنده مورچه و عسل ,
:: برچسب‌ها: داستان زیبای ویلیام گری , سه داستان کوتاه فوق العاده زیبا داستان های کوتاه و بامعنی اسفند ۹۱ داستان آموزنده وصیت نامه , برچسب ها : dastan kotah farvardin 92 بانک و آرشیو داستانهای سال 92 داستان های کوتاه فروردین 92 ,
نویسنده
نویسنده : محمد یوسفی
تاریخ : [پنجشنبه 22 فروردين 1392 ] [ 10:11]
تاریخ
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب ارسالی
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
ارتباط با مدیر
user
progress عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

progress فراموشی رمز عبور؟

progress عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
دانلود
موبایل
گالری عکس
آخرین خبر ها
اس ام اس
رمان و داستان
خدمات وبلاگ نویسی
فال و طالع بینی
آپدیت آنتی ویروس
بازی آنلاین
آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب کل مطالب : 636
کل نظرات کل نظرات : 150
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا تعداد اعضا : 116

کاربران آنلاین کاربران آنلاین

آمار بازدید آمار بازدید
بازدید امروز بازدید امروز : 57
باردید دیروز باردید دیروز : 63
ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
بازدید هفته بازدید هفته : 120
بازدید ماه بازدید ماه : 703
بازدید سال بازدید سال : 8,885
بازدید کلی بازدید کلی : 390,719

اطلاعات شما اطلاعات شما
آِ ی پیآِ ی پی : 54.227.31.145
مرورگر مرورگر :
سیستم عامل سیستم عامل :
RSS

Powered By
Rozblog.Com
Translate : RojPix.ir